پرسیدم: هنوز به او فکر میکنی؟ گفت: نه
گفتم: دلت هم برایش تنگ نشده؟
با بی حوصلگی گفت:میگویم نه!!
من نام کسی را نگفتم....!
اما او میدانست چه کسی را میگویم.
فنجان ها را روی میز گذاشتم و روبه رویش نشستم...
فنجان را روی لب هایش گذاشته بود.
اشکی از گوشه چشمش افتاد...
بی اختیار نگاهش را دزدید و گفت:
هنوز خیلی داغ است...
ولی من فنجان را خالی گذاشته بودم.
۱۴۰۵ مرداد ۱۹, دوشنبه۱ دقیقه مطالعه۱۱ بازدید
نظرات۰
برای نظر دادن، وارد حساب خود شو ←
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باش!