پرسیدم: هنوز به او فکر میکنی؟ گفت: نه گفتم: دلت هم برایش تنگ نشده؟ با بی حوصلگی گفت:میگویم نه!! من نام کسی را نگفتم....! اما او میدانست چه کسی را میگویم. فنجان ها را روی میز گذاشتم و روبه رویش نشستم... فنجان را روی لب هایش گذاشته بود. اشکی از گوشه چشمش افتاد... بی اختیار نگاهش را دزدید و گفت: هنوز خیلی داغ است... ولی من فنجان را خ…
مشاهدهی کامل نوشته